سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم ...
" ؟ "
موهای من جوگندمی شدهاند
ساقه این تکدرخت تناور شده است
اما
هفده سالگی تو
تمامی ندارد
" عبدالرحیم سعیدیراد "
دیشب
قدم می زدیم
با خدا
کوچه پس کوچه های خواب را
ماه را پشت سرمی گذاشتیم
تا روشن شدن چشم دنیا
و فوت می کردیم تک تک ستارگان را
تا تولد دوباره خورشید
دیشب بی واسطه
من بودم و او
و دستی که گرفته بود
وجودم را
و بیرون می کشید
مرا از دالان تاریکی
تا دلم روشن و
روشن و
روشن ترشود
دیشب می گفت و می شنیدم و
سرخ می شدم
در شعله شرم
تا مزرعه ی خورشید، ذره ذره ذوب می شدم
گلهای آفتاب گردان دورم حلقه می زدند
دلم روشن و
روشن و
روشن تر می شد
و خدا بود که می خندید
و تنهایم می گذاشت با روز
وزنگ صدایش که بیدارم می کرد:
امروز نوروز است
" منصور عقیلی "
زندگی جریان دارد
حتی در جوهر خودکارم
که تنها بلد است
نام تو را بنویسد
"عبدالرحیم سعیدیراد"
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!
" ؟ "
ابر، ای ابر
که بر تربت آن سبزترین میگذری
آب یادت نرود.
"سیدعلی میرافضلی"
ابراهیم نبــــــــــی
از آتش عبور کرد ، گلستان شد .
تو ، نــــــــبی ِمن
بر آتش دلــــــــم قدم بگذار ُ گلستانش کن .....
" ؟ "
باغچه را هنوز برف پوشانده است
با اينكه تا بهار فاصله اي نيست
من رد پاي زائرانت را مي بينم
وقتي شاخه هاي لخت انار روضه مي خوانند
و باد نشسته پاي درخت انگور ، سينه مي زند . . .
عاشورا با تلي از گريه ، كوچه را پر كرده است
و دستهاي ابالفضل روي شانه هاي كودك همسايه ، زنجير مي زند
دستهاي مادرم كه از تكيه برگشته
عطر فرات دارد
و خانه را بوي قيمه فرا گرفته است
هوس مي كنم بگريم
و برفهاي باغچه آب مي شوند
چادري از جنس گل يخ
كوچه را شمع مي پاشد
و مادر، پي گريه اش
نذر سالهاي گذشته را ادا مي كند . . .
ماه طلوع مي كند
برف ، مثل نگاه من سياه مي پوشد
" محمد حسين صفري "
هیچکس نخواهد دانست
که روی سخن من
با که بوده است
با خداوند خویش
که چون زنی زیباست
یا با زنی زیبا
که خداوندگار زندگی من
بوده است
" بیژن جلالی "
تنها مشتری منظومه شمسی
چگونه پیدا كردی
فضانوردی را روی زمین
كه تمام ستارهها را
برایت به فروش رسانده است
" منصوره روستایی "
از نو شکوفهها
به ذوق تو شکفته میشوند
از نو ترانهها
به شوق تو سروده میشوند
باز هم ستارهها
به حرمتت طلوع میکنند
باز هم دریچههای مهر
به قلب تو گشوده میشوند
امروز تولد نگاه توست
سرنوشت زندگی
به رنگ فتح قلههای آرزو
به اسم تو نوشته میشود
امروز هرچه هست به نام توست
به نام تو
و قلب من
کنج پوسیده ی ذهنت
زیر آوار فراموشی
همچنان به یاد توست
همچنان به یاد تو . . .
" ؟ "
تمامی مزرعه
کافر صدایش میزدند
گل آفتابگردان کوچکی را که
عاشق باران شده بود!
" ؟ "
باز هوای سحرم آرزوست
خلوت ومژگان ترم آرزوست
شکوه ی غربت نبرم این زمان
دست تو و روی تو ام آرزوست
خسته ام از دیدن این شوره زار
چشم شقایق نگرم آرزوست
واقعه ی دیدن روی تو را
ثانیه ای بیشترم آرزوست
جلوه ی این ماه نکو را ببین
رنگ و رخ و روی تو ام آرزوست
این شب قدر است که ما با همیم ؟
من شب قدری دگرم آرزوست
حس تورا می کنم ای جان من
عزلت بیتی دگرم آرزوست
خانه ی عشاق مهاجر کجاست ؟
در سفرت بال و پرم آرزوست
حسرت دل بارد از این شعر من
جام میی در حرمم آرزوست
" احمد عزیزی "
این روزها
که دلم برای خدا پرپر می زند
مشتی از حرف های تازه تر می زند
تا دیروز خدای من سنگ بود
ساکت و آرام
اما این روزها
خدای من راه می رود
حرف می زند
از همسایه حال مرا می پرسد
با دست خود برایم آش می آورد
در لیوانم چای
و در دلم قند می ریزد
این روزها
بقدری در دلم خداست
که فرصت دیدنش را دارم
فرصت یک فنجان چای خوردن با او
" مرتضی قضائی پاکدهی "