تبليغاتX
دل نوشته ها
  Delneveshteha.blogfa.com
Written by : Amir Borumandi
 



 

نگاهت می کنم

معصومیت در نگاهت موج می زند

عاشقت می شوم

به همین سادگی !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 

 

رویای سپید

به حقیقت پیوستی

حضورت را به قلبم تبریک می گویم !

 

پ ن : 87.4.4

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 

 

 

 

زندگی جستجوی نیمه هاست ... با ید از غیب برسد...

ظهور کند... بر تو ظاهر گردد...و نیمه ات را در بر گیرد....

موتزارت:پیانوی طلایی...

ناپلئون:شمشیر پولادین...

ابراهیم:چشمه زمزم...

آدم:حوا ...

موسی:عصا...

عیسی:انجیل...

محمد:قران...

خسرو:شیرین...

بودا:نیروانا...

خواننده:کتاب...

مسافر:گذرنامه...

رود:دریا...

شمع:پروانه...

مجنون:لیلا...

تشنه:آب...

خمار:شراب...

تنها:همدم...

وبرای من : تو

 

"دکتر علی شریعتی"

 

 

پ.ن. بیست و نهم خرداد سالمرگ دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 

 


وقتی دست‌هایت لرزید
و دلت لیز خورد
در رودخانه‌ای
كه ماهی‌های قزل
تسلیم نمی‌شوند
تازه می‌فهمی
عاشق شده‌ای



 "ناهيد سرشگی"

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 

 

 

 

در آغوشش می گیرم

دنیایم آرام می گیرد

بیدار که می شوم به شکوفه نشسته ام .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 

 

 

تنها به تو تکیه می کنم

خدایا

محکمتر در آغوشم بگیر !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 

 


دوباره انگار
خو می‌گیرم به نبض زمین
به تپش قلب خاک
دوباره به یاد آورده‌ام
هماهنگی را با جریان لحظه‌ها
اعتمادم را به خدا
همسویی را با آونگ موزون روزگار‌.
به هیاهوی هستی پیوسته‌ام
احساس می‌کنم دوباره
سخت به زندگی نشسته‌ام

 

" الهام ناصری"

 

پ.ن :  ۸۷.۲.۹

" شب نیلوفری "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 

 

سراسر زندگي انسان بر روي زمين ،در همين خلاصه مي شود: يافتن بخش ديگر. مهم نيست كه وانمود مي كند

درجستجوي حكمت است ،يا پول يا قدرت . اگر نتواند بخش ديگر خودش را بيابد، هر آنچه به دست آورد ،

ناقص خواهد بود . فراتر از همه چيز ، مسئول آنيم كه در هر زندگي دست كم ، يكبار

 با بخش ديگر خود كه در راه ما تجلي خواهد كرد ، يگانه شويم . حتي اگر فقط براي چند لحظه باشد

شويم . حتي اگر فقط براي چند لحظه باشد . چون اين لحظات ، عشقي چنان عظيم به همراه

خواهد داشت كه بقيه روزگار ما را توجيه مي كند ‍‍.

 

 

"پائولو كوئيلو"

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 

 

 

زمینی بزرگ !

نجواهای شبانه ام را مدیون حضورت هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 

 

 

 

امروز را ترجیح می دهم سکوت کنم . احساس می کنم تمام شده ام !

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  | 

 

 

عموی من زنجیرباف بود. او همه زمستان برف ها را به هم بافت و سرما را به سرما، گره زد و یخ را به یخ دوخت. و هی درختان را به زنجیر کشید و پرنده ها را به بند و آدم ها را اسیر کرد. جهان را غل و زنجیر و بند و طناب او گرفت.

ما گفتیم: ای عموی زنجیرباف! زنجیرهایت را پاره کن که زنجیر، سزاوار دیوان است، نه آدمیان که آزادی، سرود فرشتگان است و رهایی، آرزوی انسان.
او نمی شنید، زیرا گرفتار بندهای خود بود و هیچ زنجیربافی نیست که خود در زنجیر نباشد.
فصلی گذشت و سرانجام او دانست تنها آنکه سرود رهایی دیگران را سرمی دهد، خود نیز طعم رهایی را خواهد چشید. پس زنجیرهای خود را پاره کرد و زنجیرهای دیگران را هم. و آنها را پشت کوه های دور انداخت.

پرنده آزاد شد و درخت آزاد شد و بابا آمد، با صدای بابونه و باران با صدای جویبار و قناری. و با خود شکوفه آورد و لبخند.

***
عموی زنجیرباف، زنجیرهای پوسیده و خودِ کهنه اش را دور انداخت؛ و از جهان نام تازه ای طلب کرد و از آن پس ما او را نوروز صدا کردیم.

***
نام مادرم ، بهار است. و ما دوازده فرزندیم. خواهر بزرگم، فروردین و برادر کوچکم، اسفند است. پدرم، بازگشته است، پیروز و عمویم نوروز، پیش ماست. و مادر به شکرانه این شادمانی، سفره ای می چیند و جشنی می گیرد.

اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورِ آفرینش چیده است، آن روز که از بهشت بیرون می آمد. ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع شد؛ همرنگ عشق.

مادر سکه هایی را در ظرف می چیند، سکه هایی از عهد سلیمان را، سکه هایی که به نام خدا ضرب خورده است و می گوید: باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا ابد، رونق بازار جهان است.

مادر به جای سنبل و به جای سوسن، گیاه سیاووشان را بر سفره می گذارد، که از خون سیاوش روییده است. این سومین سین هفت سین ماست. تا به یادآوریم که باید پاک بود و دلیر و از آتش گذشت. و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست.

مادر می گوید: ما عاشقی می کنیم و پاکی، آنقدر تا سوگ سیاووش را به شور سیاووش بدل کنیم.
و سین چهارممان، سرود سروش است تا از سبزپوشان آسمان یادی کنیم و یاری بخواهیم که جهان اگر سبز است، از سبزی آنان است و هر سبزه که هر جا می روید از ردّّّّّ پای فرشته ای است که پا بر خاک نهاده است.

مادر، تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی، بی تاب می شود. زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان را می شناسند. و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران، عشق را یکریز شنا کند.

مادر می گوید: ما همه ماهیانیم بی تاب دریای دوست.

مادر، پری از سیمرغ بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قافی و ما همه مرغانیم در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوار سیمرغ است. مبادا که گنجشکی کنیم و زاغی و طاووسی، که سیمرغ ما را می طلبد.

مادرم، شاخه ای سرو بر سفره می نشاند که نشان سربلندی است و می گوید: تعلق بار است، خموده و خمیده تان می کند. و بی تعلقی سرافرازی. و سرو این چنین است، بی تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشیم.

سین هفتم هفت سین مان، سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را توتیای چشمش کرده است. ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن.

***

مادر آب می آورد و آیینه و قرآن، و سپند را در آتشدان می ریزد و گرداگرد این سرزمین
می چرخاند، سپندی برای دفع چشم زخم آنکه شور و شادی و شکوه این سرزمین را نتواند دید.

 

" عرفان نظرآهاری"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  | 

 

 

 

دست‌های زمین به آسمان


امام‌زاده‌ها قلّابی


نه اجابتی نه گشایشی


 

" الهام ناصری"

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 

 

 

اگر تمام دنیایم را ظلمت بگیرد

غمی نیست

روشنایی چشمانت برایم کافیست !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 

 

كوتاه مي شوند شمع ها و


شب تمام نمي شود از ما و


چه بوسه ها كه گم ميشوند ميانِ حرفها و


صبح ،


آفتاب، به شكلِ تو در مي آيد، مثل ماه !

 

" علي صالحي بافقي"


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  |