شب از چشمان تو شب تر است
و شب تر من ام
که چشم بر نمی دارم از چشم ات
در چغازنبیل نگاهت
آتشی برپاست
که شب های نحس را می سوزاند
می پرم از روزهای موریانه
به سمت نور
و نور منکسر خواب ها را روشن می کند
پلک نزن
رویا به هم می ریزد
"محمدرضا جعفری"
هر چقدر بزرگ شوی از گاو که بزرگتر نمی شوی می دوشنت
از خر که قوی تر نمی شوی بارت می کنند از اسب که بیشتر
نمی دوی سوارت می شوند آن ها از فکر تو می ترسند از فکر تو !
پ ن : به بهانه سالگرد مرد بزرگ دکترعلی شریعتی
بهشتت را زمینی کرده ای
و من را
مهمان بهشتیان
88.3.11
عاشق شده ام
بر چشمانی که هیچ گاه ندیده ام
دل داده ام !
وعده دیدارمان نزدیک است
آیا مرا به خانه ات راه می دهی ؟
برای حرف هایم به من مجال می دهی ؟
چه فايده من اگر
زيباترين شعرهاي عالم را بسرايم
و تو با حجب و حيايي دخترانه
فقط بگويي: خيلي قشنگند!-
وقتي كه چشم هاي تو
قشنگ تر از شعرهاي من هستند و
من هيچ وقت نتوانسته ام
چشم در چشم تو بدوزم و بگويم:
خيلي قشنگند!
"كريم شفائي"
بزرگی
انقدر که در شعرم نمی گنجی
در مثنوی الهینامه عطار آمده است که: حضرت سلیمان بر گروهی از موران میگذشت. همه برای خدمت حاضر شدند، مگر موری که تلی خاک پیش لانهاش بود و چست و چالاک ذره ذره خاک را بر میگرفت و به جای دیگر میبرد. سلیمان او را فراخواند و به وی گفت: با این جثه کوچک و بنیه ضعیف اگر عمر نوح و صبر ایوب هم داشته باشی نمیتوانی این تل خاک را از پیش برداری. مور در پاسخ سلیمان میگوید: من بر موری عاشقم و او برگرفتن این تل خاک را شرط وصال قرار داده است. میکوشم تا آن را برگیرم و به وصال برسم. اگر هم نتوانم، لااقل عمر خویش را در این مسیر گذراندهام و میتوانم بگویم که مدعی دروغ زن نیستم.
کفشهایت چه خوشبختند
در
پا به پای تو
پله پله
به تو نزدیکتر می شوم
ای گر داننده دلها و دیده ها
ای پدید آورنده شبها و روز ها
ای دگرگون کننده زمانها و گردشها
تغییر ده حال مرا به بهترین حالها
صبح می بندم از آغوش تو رخت
و دلم می لرزد
مثل برگی که می افتد ز درخت
"سید مهدی شجاعی "
غمی نیست آن گاه که چون تویی دارم که حتی لحظه ای مرا تنها نمی گذاری

