تبليغاتX
دل نوشته ها





شب از چشمان تو شب تر است

و شب تر من ام

که چشم بر نمی دارم از چشم ات

در چغازنبیل نگاهت

آتشی برپاست

که شب های نحس را می سوزاند

می پرم   از روزهای موریانه

 به سمت نور

و نور منکسر خواب ها را روشن می کند

پلک نزن

رویا به هم می ریزد



"محمدرضا جعفری" 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 




هر چقدر بزرگ شوی از گاو که بزرگتر نمی شوی می دوشنت

از خر که قوی تر نمی شوی بارت می کنند از اسب که بیشتر

نمی دوی سوارت می شوند آن ها از فکر تو می ترسند از فکر تو !



پ ن : به بهانه سالگرد مرد بزرگ دکترعلی شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 





بهشتت را زمینی کرده ای

و  من را

مهمان بهشتیان



88.3.11

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 




عاشق شده ام

بر چشمانی که هیچ گاه ندیده ام

دل داده ام !

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 





وعده دیدارمان نزدیک است

آیا مرا به خانه ات راه می دهی ؟

برای حرف هایم به من مجال می دهی ؟
  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  | 





چه فايده من اگر

زيباترين شعرهاي عالم را بسرايم

و تو با حجب و حيايي دخترانه

فقط بگويي: خيلي قشنگند!-

وقتي كه چشم هاي تو

قشنگ تر از شعرهاي من هستند و

من هيچ وقت نتوانسته ام

چشم در چشم تو بدوزم و بگويم:

خيلي قشنگند!


"كريم شفائي"


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 





بزرگی

انقدر که در شعرم نمی گنجی


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 





در مثنوی الهی‌نامه عطار آمده است که: حضرت سلیمان بر گروهی از موران می‌گذشت. همه برای خدمت حاضر شدند، مگر موری که تلی خاک پیش لانه‌اش بود و چست و چالاک ذره ذره خاک را بر می‌گرفت و به جای دیگر می‌برد. سلیمان او را فراخواند و به وی گفت: با این جثه کوچک و بنیه ضعیف اگر عمر نوح و صبر ایوب هم داشته باشی نمی‌توانی این تل خاک را از پیش برداری. مور در پاسخ سلیمان می‌گوید: من بر موری عاشقم و او برگرفتن این تل خاک را شرط وصال قرار داده است. می‌کوشم تا آن را برگیرم و به وصال برسم. اگر هم نتوانم، لااقل عمر خویش را در این مسیر گذرانده‌ام و می‌توانم بگویم که مدعی دروغ زن نیستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 





کفشهایت چه خوشبختند

در

پا به پای تو


"سهيل پاشازاده"




                                


                              
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 





پله پله 

به تو نزدیکتر می شوم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  | 





ای گر داننده دلها و دیده ها

ای پدید آورنده شبها و روز ها

ای دگرگون کننده زمانها و گردشها

تغییر ده حال مرا به بهترین حالها

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 





و حرف های هست برای نگفتن ...
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 





صبح می بندم از آغوش تو رخت

و دلم می لرزد

مثل برگی که می افتد ز درخت


"سید مهدی شجاعی "

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 





غمی نیست آن گاه که چون تویی دارم که حتی لحظه ای مرا تنها نمی گذاری


و چون اویی دارم که رسم عاشقی را خوب آموخته است     
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  |