تبليغاتX
دل نوشته ها


 

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد از پی اش بروید هر چند راهش سخت و نا هموار

باشد.هنگامی که با بال هایش شما را در بر میگیرد تسلیمش شوید گر چه ممکن است

تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند. وقتی با شما سخن می گویدباورش کنید گر

چه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد همان گونه که باد شمال باغ را بی بر

می کند. زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد به صلیبتان می کشد. همان

گونه که شما را می پروراند شاخ و برگتان را هزس می کند. همان گونه که از قامتتان بالا

می رود و نازک ترین شاخه هاتان راکه در آفتاب می لرزد نوازش می کند به زمین فرو

می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند. عشق شما را همچون

بافه های گندم برای خود دسته می کند. می کوبدتان تا برهنه تان کند. سپس غربالتان

میکند تا از کاه جدا تان کند. آسیابتان می کند تا سپید شوید . ورزتان می دهد تا نرم شوید.

آن گاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس

شوید.

 

جبران خلیل جبران هیچ نیازی به توضیح وتعریف من نداره. یه توصیه دوستانه بهتون

می کنم برای رسیدن به چند سانتیمتری خدا کتاب هاشو بخونید . او در پگاه دل انگیز

۶ ژانویه ۱۸۸۳ و غروب غم انگیز ۱۰ آوریل ۱۹۳۱ از زمین نه چند زیبای ما دیدن کرد و

وقتی که ترکمون می کرد زندگی اونایی که باهاش زندگی کرده بودنند ژرف تر و زیباتر

شده بود.

جاری باشید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1383ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

میان آفتاب های همیشه

زیبایی تو

لنگری ست

نگاه ات شکست ستمگری ست

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز دیگریست.

 

اگه اهل شعرید هیچ وقت احمد شاملو و کتاب " آیدا در آیینه "  رو فراموش نکنید. شاملو

در بامداد یک شنبه دوم مرداد ۱۳۷۹ درگذشت و از اون زمان نبودنش بد جوری واسه

اونایی که با شعراش زندگی کردند احساس می شه. این جمله رو هم که از اونه بخونید

تا به وسعت روح بلندش پی ببرید.

* سکوت آب می تواند خشکی باشد و فریاد عطش ! سکوت گندم می تواند گرسنگی

باشدو غریو پیروزمندانه قحط ! همچنان که سکوت آفتاب ظلمت است . اما سکوت آدمی

فقدان جهان و خداست . غریو را تصویر کن!

 

مثل همیشه سبز و بارانی باشید.

تا بعد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1383ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

بارون مي ياد

.

..

...

تو نمي ياي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1383ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

گرگ طبق عادت قديم خود پسرش را به خانه بزبز قندي فرستاد. پسر

بعد از ساعتي دست خالي برگشت و پس از آن روز نه غذا خورد و نه

حرف زد. گرگ جوان عاشق حبه انگور شده بود.

 

نظرتون در باره داستان كوتاهي كه براتون نوشتم چيه ؟ اگه ازش خوشتون اومده اين

جمله رو هم كه يه چيزي تو همون مايه هاي داستان كوتاهه بخونيد تا به "كارلايل " كه

اينو گفته احسنت بگيد.

* با اينكه عشق شباهت زيادي به جنون دارد همه از اينكه روزي گرفتار جنون بوده اند

به خود مي بالند.

 

راستي مطظفي خوب ۵ تا مرسي واسه اين همه نظر هاي با حالت . سبز باشي.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1383ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

یه جایی خوندم که امروز یعنی دقیقا همین امروز روزیه که حضرت

آدم به کمک جبرئیل خونه خدا رو ساخت.جدا راست میگم. میتونید

برید و بپرسید.حالا کی اونجا بوده و می تونه شهادت بده بمونه.

ولی خوب بنده خدا حضرت آدم علاوه بر این که شکمو بودسیاست

تک فرزندی روکه الان داره تو چین اعمال می شه رعایت نکرد وبا

این کارش یه چند میلیارد نفری رو بیچاره کرد. البته اشتباه دومش

به نظر من این بود که به جای اینکه خونه خدا رو درست کنه میرفت

یه برج تو شهرک اکباتان درست می کرد تا علاوه بر درآمد توپش

صنعت توریسم ایران رو هم نجات می داد !!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1383ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  | 




چيستم من؟زاده يك شام لذتبار

ناشناسي پيش مي رانددر اين راهم

روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد

من به دنيا آمدم بي آنكه خود خواهم

كي رهايم كردي تا با دو چشم باز

برگزينم قالبي ازبراي خويش؟

تا دهم بر هر كه خواهم نام مادر را

خود به آزادي نهم در اين راه پاي خويش

من به دنيا آمدم تا در جهان تو

حاصل پيوند سوزان دو تن باشم

پيش از آن كي آشنا بوديم ما با هم ؟

من به دنيا آمدم بي آنكه من باشم.

فروغ فرخزادـ روحش شاد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1383ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

در این روزگار بی درخت. در این دود آلوده هراسناک. در این عصر اشک آمیز

پنجره ناپذیر.تو را به اندوهگینانه ترین وداع های عالم سوگند می دهم. تو را

به تشنگی شمشیرها و سیرابی رگها. تو را به پریشانی دریاهاو اضطراب

موج ها .تو را به قداست تاکهاو شرافت شمشادها. تو رابه غربت پوپک ها

وآوارگی نسیم ها. تو را به عفت یاسها وعصمت شکوفه هاو تو را به لطافت

لالا ها ومظلومیت شقایق ها سوگند می دهم که مرهم مقدس نگاهت را

از زخم باستانی من مگیر. می خواهم پرنده نگاهت را از پشت پنجره ای

بنگرم که بر اطرافش پیچک های ابدیت فرو پیچیده است. می خواهم تو را در

سپیده دمی شبنم گیردر خم سجاده ای ملاقات کنم و گل های زندگی ام 

را در عطر گیسوانت پرپر سازم.

 

متن دیوونه ای که خوندیداز احمد عزیزی بود. اینقدر قشنگه که حیفم اومد

براتون ننویسمش. اینو تقدیم می کنم به هر کی که تا به حال تو عمرش

عاشق نشده. هر کی که دلش آسمونی یه و اندازه آسمون خدا رو دوست

داره.هر کی که فکر میکنه خدا اونقدر بزرگه که بعضی وقتها آدم حس میکنه

لی لی پوتی شده. هر کی که فکر میکنه...

راستی داشتم فراموش می کردم ۱۵ دیماه سالمرگ فروغ فرخزاد یگانه

بانوی شعر ایرانه. سعی می کنم در روزهای آینده ازشعرهای فروغ هم

استفاده کنم. از دوست خوب مولفم ابولفضل لعل هم که خودش هم دستی

تو ادبیات داره واسه این یادآوری به جاش ممنونم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1383ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

در هر غروب

در امتداد شب

من هستم و تمامت تنهایی

با خویشتن نشستن

در خویشتن شکستن

این راز سر به مهر

تا کی درون سینه نهفتن

گفتن.

بی هیچ باک دلهره گفتن

یاری کن

مرا به گفتن این راز باز یاری کن

ای روی تو به تیره شبان افتاب روز

می خواهمت هنوز.

 

یه شعر خیلی باحال از حمید مصدق.امیدوارم خوشتون اومده باشه

ساعت یک نصفه شبه ولی خوابم نمی یاد.شما نمي دونيد اين مشكل

فني از كجاست؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1383ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

جاده ابریشم هم

اونجا که از کوچتون گذشت

پروانه شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1383ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

سلام به هر کی که وقتی بارون می یاد دوست داره زیر بارون قدم بزنه تا

صدای قدمهاشو خدا بشنوه.هر کی که خیلی زود دلش از زمین و زمون

میگیره. هر کی که از یکنواختی و تکرار روز هایی که مثل برق و باد داره

می گذره بیزاره. هر کی که فکر می کنه زندگی یعنی جلز و ولز رنج در

روغن روزگار .هر کی که فکر می کنه زندگی دلچسبه به شرط اینکه چسب

دلهای ما قلابی نباشه.

هر چی که گفتم فقط ۵ گرم از خودم بود .اگه دوست داشتیدبازم با هم

حرف بزنیم خوشحال می شم یه سری به من بزنید.

راستی بوی بهشت می یاد بوی باااااااااارون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1383ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

باغچه پر گله

تو نگاه مي كني

چشات پر باغچه ست.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1383ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  |