حوا در باغ عدن قدم مي زد كه مار به او نزديك شد و گفت
:اين سيب را بخور
!حوا كه درسش را از خداوند آموخته بود امتناع كرد
.باز اصرار كرد اين سيب را بخور. چون بايد براي شوهرت زيباتر بشوي
.حوا پاسخ داد:نيازي ندارم. او كه جز من كسي را ندارد
.مار خنديد: البته كه دارد
!حوا باور نمي كرد. مار او را به بالي تپه به كنار چاهي برد
.آن پايين است . آدم او را آنجا مخفي كرده
.حوا به درون چاه نگريست و بازتاب تصوير زن زيبايي را در آب ديد
.و سپس سيبي را كه مار پيشنهاد مي كرد خورد
.
قصه هبوط به روايت پائولو كوئيلو
شيفته ي انحناي نرم و هوس انگيز و برق طلايي اش به او نگاه كرد.اما
آن چه او را تحريك مي كرد نوايش بود.گاهي نرم و هوس انگيز گاه
رها و وحشي.
در همه حال با او جور در مي آمد.
عاشقانه لب بر لبش گذاشت.
امشب چه شور و نوايي راه مي انداختند!
هری و ترمپت اش را می گویم!
"بيل هورتون"
از وبلاگ از زبان دیگران . اسدالله امرایی
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجهي بزرگ است
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است
ديدم كه فاطمه نيست
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است
باز ديدم كه فاطمه نيست
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست
فاطمه، فاطمه است
دکتر علی شریعتی
ايام فاطميه را تسليت عرض مي كنم .
در سايه نشسته بود
با شانهای كه به درخت خيال تكيه داده
آفتاب هرگز از بالا سر اوعبور نداشت
و ستارهها
نگاهشان را به ميهمانی خيال او نمی آورند
پاهايش را بسوی عشق دراز كرده بود
ودستانش در آرزوی چيدن سيب، بر آسمان بلند.
و فرشتگان خدا كه چند ماهی دريافتيشان بتاخير افتاده
وآرزوی حضور شيطان را دارند
التماس او را نمی شنيدند.
در سايه نشسته بود
و آرزوی ، ميوه و بهار و جنگل را داشت
و خدا گرفتار جنگ ستارگان بود.
رضا بايگان – فرانكفورت
به هم می رساند همین راهی از هم دورمان کرده ست
دستی که با تو بدرود می کند
خیابان و خانه هایی که با هم طی کردیم
نامم را به خاطر بسپار!
دوباره عاشق خواهی شد
از تنها آدمهای آهنی در باران زنگ می زنند
عقربه های ساعت سوراخ می کنند
بادکنک زشت دلتنگی را
دهان کفشهایم می بلعد لحظه های با تو راه رفتن را
و وقتی نگاهت سلولهای مغزم را می ربایند.
هميشه از روزهاي تكراري بيزار بود. يك روز با خودش گفت امروز واسه
تنوع هم كه شده يه كار جديد مي كنم. با سرعت به طرف پله ها دويد . وقتي
به پشت بام رسيد مردم پايين رو چقدر كوچيك مي ديد و خودش رو خيلي بزرگ.
آرام آرام به لبه بام رسيد . واسه يه لحظه از اينكه آدمهايي كه اون پايين جمع شده
بودنند و به اون اشاره مي كردنند لذت مي برد. در يه لحظه پاش لغزيد و پرت شد پايين.
وقتي روي سنگفرش هاي پياده رو افتاد خون زيادي ازش رفته بود. واسه يه لحظه
به اطراف نگاه كرد . مردم بي تفاوت رد مي شدند و هركدوم يه چيز ي مي گفتند .
آخه اين روزها خودكشي هم تكراري شده بود. از اينكه مرده بود خيلي پشيمون بود!
داستان كوتاهي رو كه خونديد از خودمه ! چون خوابم نمي برد تو چند لحظه اين داستان
به فكرم رسيد . اميدوارم ديگه شب ها خوابم ببره ! راستي زيادي هم بد نشد مگه نه ؟

