تبليغاتX
دل نوشته ها


 

آن گاه كه يكديگر را ديدار مي كنيم

ماهيان رنگارنگ در برابرم آشكار مي شوند

و پروانه هاي آبي در فضاي دريايي به پرواز در مي آيند.

و آن گاه كه از يكديگر جدا مي شويم

تنها ساردين و كوسه ماهي برايم ظاهر مي شود

من به راستي سفر نمي كنم

جز در ميان خاطرتمان.

من به راستي اقامت نمي كنم

جز در چشمانت.

 

"غادة السمان" ( شاعر و رمان نويس سوري)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

پاك ترين لحظات زندگي يك مرد

جاودانه ترين نقطه آرامش

زيبا ترين لحظات عمر

و قلبم

ساكت ترين قلب دنيا.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

مدتي ست

جنس زمانه ام بي رنگ است

روزگارم عجيب خاكستري ست.

و قلبم در انتظار

تنها ياد اوست

همدم شبهاي بي قراري ام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

 

همگی به مهمانی بزرگی دعوت شده ایم. خوش به حال کسانی که می توانند به

مهمانی بروند و البته با دست پر بر گردند. تا سالی دیگر بگذرد و این بار شاید دوباره

دعوتمان کنند .

و شاید ...

 

رمضان ۱۳۸۴

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

در فصل برگريز

آمد

دلگير

چونان غروب غمزده پاييز

و من ملال عظيمش را

در چشمهاي سياهش خواندم.

 

 

. تا به حال واستون پيش اومده از يه موضوعي ناراحت باشيد و همه بهتون اونو

ياد آوري كنن و جالب اينكه همه فكر كنند كه تو بي خيال اون موضوع هستي ؟

به سلولهاي خاكستري مغزتون فشار نيارين . حالم زياد خوب نيست. روزگار زياد

خوبي نيست .

راستي چهارشنبه ششم مهرماه روزنامه ايران رو ورق ميزدم . ديدم وبلاگمو معرفی

 كردند . اول تعجب كردم بعدش هم گفتم اينجا ازشون يه تشكري كرده باشم .

هميشه سبز باشيد .

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

داستان در باره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلند ترين كوهها بالا برود.

او پس از سالها آماده سازي ماجراجويي خود را آغاز كرد. ولي از آنجا كه افتخار

كار فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود. شب بلندي هاي

كوه را تماما در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد . همه چيز سياه بود.اصلا ديد

نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همان طور كه ازكوه بالا مي رفت

چند قدم مانده به قله كوه پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد از

كوه پرت شد.در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديدو

احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت

همچنان سقوط مي كردو در آن لحظات ترس عظيم همه رويدادهاي خوب و بد

زندگي به يادش آمد. اكنون فكر مي كرد مرگ چقدر به او نزديك است.

ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد.

بدنش ميان آسمان وزمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود

و در اين لحظه سكون برايش چاره اي نماند جز آنكه فرياد بكشد: خدايا كمكم كن!

ناگهان صداي پر طنيني از آسمان شنيده مي شد.جواب داد. از من چه مي خواهي ؟

اي خدا نجاتم بده! واقعا اگر باور داري كه من مي توانم تو رانجات بدهم ؟

البته كه باور دارم . سكوت ... و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.

گروه نجات مي گويند كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند

بدنش از يك طناب آويزان بود و با دستهايش محكم طناب را گرفته بود...

و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت. و شما ؟ چقدربه طناب تان وابسته ايد؟

آيا حاضريد آن را رها كنيد ؟ در مورد خداوند يك چيز را فراموش نكنيد. هرگز

نبايد بگوييد كه او شما را فراموش كرده و يا تنها گذاشته است.

هرگز فكرنكنيد كه او مراقب شما نيست .

به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است .

 

امضا : محفوظ

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  |