تبليغاتX
دل نوشته ها


 

پروانه

رنگ بالهايش را به ياد نمي آورد

پرنده

آوازش را به ياد نمي آورد

دعا كنيد

سطر هاي عاشقانه

از يادمان نرود

 

"حافظ موسوي"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین پله های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی نیمکت های خماری

رونوشت روزهاراروی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی باد خواهد برد باری

روی میز خالی من صفحه باز حوادث

در ستون تسلیتها نامی از ما یادگاری

 

"قيصر امين پور"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

قطاري را فرض كنيد كه در حال عبور است. شما فقط چند لحظه وقت داريد تا هر

طور كه مي توانيد سوار قطار شويد. همه خودشان را به هر زحمتي كه هست به

قطار رسانده اند و سوار شده اند. شما نيز مي خواهيد خودتان را به قطار برسانيد.

با تمام قدرتي كه در وجودتان هست حركت مي كنيد. اما پاهايتان هيچ رمقي براي

حركت ندارند. باز هم جا مانديد.

اين بار بايد چقدر منتظر بمانيد تا قطار ديگري از راه برسد...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

قالب وبلاگ از امروز تعويض شد. دليل آن هم استفاده از امكانات جديد

بلاگفاست و هم نوعي تنوع  ! به تدريج لينك ها و امكانات جديدي به

دل نوشته ها اضافه خواهد شد .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

تقديم به قلبم !

 

نامه ات را كه بر پر سيمرغ نوشته بودي خواندم و از ييلاقات اساطيري اش

لذت بردم . پس از مدت هاي مديدي كه از هجرت مژگان تو مي گذرد ومن

ديگر كم كم از زيارت آوازت قطع حنجره كرده بودم احساس مي كنم

هنوز خاطره درختي در رويا هاي بيابان به چشم مي خورد.

مثل مرگ خوشحالم كردي !

خبر فوت ناگهاني قلب تو غير منتظره بود . راستش را بخواهي من ديگر

مجنون اين وادي ها نيستم و از لب هاي خشك من تكلم چنين چنگلي بر

نمي آيد. مدتي است دچار وفور تنهايي شدم و از آن زمان تا حالا سرطان

عشق دست از قلبم بر نداشته است .

 

"ترجمه زخم _ احمد عزيزي"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  |