براي يك بار هم كه شده فرصت بده
بي گمان پشيمان نخواهي شد
تقاضاي زيادي ندارم
فقط مي خواهم
اندكي زندگي كنم
و كمي هم خودم باشم.
دستم را بگير
قبل از آنكه يك زميني ديگر
دستان سردم را بگيرد
تو
قلبم را بگیر
مي دانم روزي اين گره با دستان پر مهر تو باز خواهد شد
مي دانم ابر هاي تيره روزگار به زودي كنار خواهند رفت
مي دانم آنقدر بزرگواري كه هيچ گاه تنهايم نگذاشته اي
مي دانم براي رسيدن به تو بايد صبور بود
اما
نمي دانم آيا تا آن زمان انسان باقي خواهم ماند
مرا به خاطر همه نا سپاسي هايم ببخش . !
نيمه شب سرد پاييزي
سكوت سنگين اتاق
فكر كردن به گذشته هاي نه چندان دور
و به فردا
فردايي كه اغلب
مثل ديروز هاي گذشته است.
باز امشب
دلم هواي پرواز دارد.
اين روزها دلم براي دلم تنگ مي شود. فكر مي كنم آنقدر دچار روزمرگي ها
بوده ام كه هرگز نفهميدم او مدت هاست تركم كرده است . !

