تبليغاتX
دل نوشته ها


 

 

 

فردا را جلو بیاندازم

و ساعتم را کوک کنم روی

لحظه های خوب

یادم باشد فردا باران بگیرد

بیاید تا نزدیکی های عصر و بر گردد

یادم باشد اگر آهسته گام بردارم

دیر تر شب میشود

و آفتابگردان ها چند دقیقه

دیر تر لال میشوند

چیز های دیگر هم یادم باشد ....

یادم باشد و یادم باشد

که دوستت دارم ... !

 

"حسین شکر بیگی "

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

 

موسم كوچ چشمانت كه مي رسد

قلبم بهانه مي گيرد

بي گمان

در غيبت نگاهت

لحظه هايم سخت مي گذرند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

شبي از شبها مردي خواب عجيبي ديد.او ديد که در عالم رويا پابه پاي خداوند روي ماسه هاي ساحل دريا قدم مي زندو در همان حال در آسمان بالاي سرش، خاطرات دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است.
او که محو تماشاي زندگيش بود، ناگهان متوجه شد که گاهي فقط جاي پاي يک نفر روي شنها ديده مي شودو آن هم وقتهايي است که او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي مي کرده است
.
بنابراين با ناراحتي به خدا که کنارش راه مي رفت گفت
:
پروردگارا... تو فرموده بودي که اگر کسي به تو روي آورد و تو را دوست داشته باشد، در تمام مسير زندگي کنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي کرد. پس چرا در مشکل ترين لحظات زندگي ام فقط جاي پاي يک نفر است، چرا مرا در لحظاتي که به تو احتياج داشتم تنها گذاشتي؟

خداوند لبخندي زد و گفت
:
بنده عزيزم، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشته ام
.
زمانهايي که در رنج و سختي بودي، من تو را روي دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کني

 

 " ؟ "

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  |