تبليغاتX
دل نوشته ها


 

 

آنقدر دوستش داشت که حاضر بود تمام زندگی اش را به پای او بریزد .

اما هرگز نمی توانست به او بگوید که چقدر دوستش دارد .

گناهی نداشت. عاشق شدن را نیاموخته بود .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

 

امشب تو را ياس‌ها مهمان‌اند


و مرا دل چنگ دوری‌ات می‌زند


سپيدی سحر را چگونه به تماشا خواهی نشست


وقتی هنوز چشمی


در ته تاريک‌ترين لحظه‌ی بی‌نوازشت


مشق شب‌های بارانی را پاک‌نويس می‌کند

 

" حسنا صدقی "

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  |