هر شب به خوابم بیا
تنها جایی که می شود آسوده چشمانت را دید
قول می دهم
تمام عمرم را خواب باشم
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط امير برومندي
|
خدایا به دادم برس ! طاقت این بی طاقتی را ندارم .خدایا دستم خسته است
و شعر مرا شلاق می زند. خودم را به دیروز ها سرگرم کرده ام فردای لعنتی
به سراغم می اید. از بس تکرار شده ام که تهوع می گیرم . نه صبحگاه ترنم
ترانه ای نه شامگاه شبنم خیز خاطره ای . مدام به تار های عنکبوت خیره می شوم
و مدام در بستر بیهودگی تب تنهایی ام زیاد تر می شود.
این زندگی عرق سگی است . این زندگی زرورق شده تنهایی است . این زندگی به
اواخر عمر فاحشه های پیر می ماند. من واقعا از این طپش سردرگم خسته ام . از این
زندگانی بی زنبق پاییز گرفته ...
" احمد عزیزی "
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط امير برومندي
|
