تبليغاتX
دل نوشته ها


 

 

اعتقادی به عشق نداشت. فکر می کرد تنها در قصه ها و کتاب ها می توان عشق را پیدا کرد.

عشاق زیادی را دیده بود که آبرویی برای لیلی و مجنون نگذاشته بودند !

بالاخره پای دلش لرزید . عاشق شد بدون آنکه خودش بفهمد. حالا مانده بود عقیده اش را زیر پا

بگذارد یا اینکه عاشقی کند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

خدایا

امشب که از همیشه به تو نزدیک ترم تو را به بزرگی ات قسم می دهم

و به حق صاحب همین شب سوگند می دهم از گناهانم در گذر .می دانم

که هیچ گاه خواسته هایم را بی پاسخ نگذاشته ای و می دانم در کارهایت

حکمتی است که هیچ گاه درک نخواهم کرد . بهتر از هر کسی حرف های

دلم را می فهمی و می دانی چه می خواهم . امشب را قدر می دانم و تنها

دست نیاز به سوی تو دراز می کنم و می دانم نا امیدم نخواهی کرد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

 

سالهاست که به انتظار معجزه ام .می ترسم روزهایم تمام شود و باز هم نیایی.

چقدر برایم لذت بخش است که جز تو هیچ کس حرفهایم را نمی فهمد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  |