اعتقادی به عشق نداشت. فکر می کرد تنها در قصه ها و کتاب ها می توان عشق را پیدا کرد.
عشاق زیادی را دیده بود که آبرویی برای لیلی و مجنون نگذاشته بودند !
بالاخره پای دلش لرزید . عاشق شد بدون آنکه خودش بفهمد. حالا مانده بود عقیده اش را زیر پا
بگذارد یا اینکه عاشقی کند .
خدایا
امشب که از همیشه به تو نزدیک ترم تو را به بزرگی ات قسم می دهم
و به حق صاحب همین شب سوگند می دهم از گناهانم در گذر .می دانم
که هیچ گاه خواسته هایم را بی پاسخ نگذاشته ای و می دانم در کارهایت
حکمتی است که هیچ گاه درک نخواهم کرد . بهتر از هر کسی حرف های
دلم را می فهمی و می دانی چه می خواهم . امشب را قدر می دانم و تنها
دست نیاز به سوی تو دراز می کنم و می دانم نا امیدم نخواهی کرد ...
سالهاست که به انتظار معجزه ام .می ترسم روزهایم تمام شود و باز هم نیایی.
چقدر برایم لذت بخش است که جز تو هیچ کس حرفهایم را نمی فهمد.
