تبليغاتX
دل نوشته ها


 

 

وقتی در آغوشت می گیرم قلبم آرام می گیرد.می دانم خدا هم به این گناه شیرین لبخند می زند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

 

اگر صدایم را می شنوی به دادم برس !

اگر هنوز فراموشم نکرده ای زودتر بیا !

قول دادی هر وقت صدایت کنم می آیی

پس زودتر دستنانم را بگیر

این دیگر یک التماس است !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  | 



 

مرا به زمینه آبی چشمانش دعوت کرد و به پاس نخستین شکوفه های لبخندش به ایوان های غنچه گرفته

آوازش برد و در کنار آرامش رهایم کرد تا آفتابگیر نگاهش را بنگرم . او مرا به سمت طراوتش برد و به شکرانه

پرنده های بی آرام تبسمش که به لانه های اشتیاق بر می گشتند و پرده های مات نگاهم را کنار زد و تمام

تماشایش را نثار کودکان حیرتم کرد ...

او مرا با ابدیت گذرا و جاودانگی کوتاه خود برد . در دستم جوانه ای بی پایان نشاند و در مردابم آرامشی طوفانی

بر انگیخت و با آوایی که از هیچ سو ِ می آمد صدایم زد : 

مرگ قشنگ ! و صدایم زد فرشته خاکی ! و صدایم زد اندوه زیبا !

 

" احمد عزیزی "

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط امير برومندي  |