وقتی در آغوشت می گیرم قلبم آرام می گیرد.می دانم خدا هم به این گناه شیرین لبخند می زند .
اگر صدایم را می شنوی به دادم برس !
اگر هنوز فراموشم نکرده ای زودتر بیا !
قول دادی هر وقت صدایت کنم می آیی
پس زودتر دستنانم را بگیر
این دیگر یک التماس است !
مرا به زمینه آبی چشمانش دعوت کرد و به پاس نخستین شکوفه های لبخندش به ایوان های غنچه گرفته
آوازش برد و در کنار آرامش رهایم کرد تا آفتابگیر نگاهش را بنگرم . او مرا به سمت طراوتش برد و به شکرانه
پرنده های بی آرام تبسمش که به لانه های اشتیاق بر می گشتند و پرده های مات نگاهم را کنار زد و تمام
تماشایش را نثار کودکان حیرتم کرد ...
او مرا با ابدیت گذرا و جاودانگی کوتاه خود برد . در دستم جوانه ای بی پایان نشاند و در مردابم آرامشی طوفانی
بر انگیخت و با آوایی که از هیچ سو ِ می آمد صدایم زد :
مرگ قشنگ ! و صدایم زد فرشته خاکی ! و صدایم زد اندوه زیبا !
" احمد عزیزی "

