افسانهی چشمان تو
دریا را به باریدن کشاند
وقتی نگاه در آغوش
لب به واژه میدادی.
ساعتها گذشتند
کنار مردمک گشودهی آسمان
شب میشکست و تب...
سپیده ساعت دیدار ما بود
اما،
پلک که گشودم
تو رفته بودی
این چند سطر جا مانده بود.
" حسنا صدقی "
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط امير برومندي
|
عزیز من!
خوشبختی، نامه یی نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی ، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه از هیچ چیز دیگر...
خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...
"چهل نامه ی کوتاه به همسرم؛ اثری از نادر ابراهیمی"
+
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط امير برومندي
|

